يادداشت‌های ادبی


:: از برهان بیگ زاده ::

2
هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني
من مي شناسمت بلدي مبتلا كني

من می شناسمت تو همان حس رفتنی
و مانده ام که با من خسته چه ها کنی

تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات
در حسرتم مرا به درونت رها کنی

من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو...
انگار گفته اند تو باید دعا کنی

انگار گفته اند بهشت برین تو باش
تا در قنوت آخر من ربّنا کنی
*
من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل
تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني

تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق
می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني

يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو
من قانعم به هر چه برايم سوا كني

آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال
آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

H   O   M   E

پنجره شعر